تبليغاتX
نرگسها نگاهم می کنند





















نرگسها نگاهم می کنند

دلم می خواست گریه بنویسم

اما

گریه نوشتنی نبود...

دلتنگی نوشتنی نبود ، دیدنی هم نبود

هرچه بود

شاید تنها بودی بود که بود

چرا اینطوری نگام میکنی ؟!

گریه که بد نیس دلتنگی که بد نیس

وقتی از سر دوست داشتن باشه

وقتی تنها داشتنیت همین دوست داشتن باشه...


+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت20:21توسط فاطمه نوری | |

۱.زمین از جاش بلند شد 

رفت خدا رو از خواب بیدار کنه

 درهای آسمون بسته بود اما!

۲.درهای آسمون باز بود

چشم زمین کور بود

تار بود

کم سو بود

بی نور بود

۳. خدا خورشیدو فرستاد 

گفت من بیدارم

نوبت شماس که بیدار بشین

اونوقت تاریکی دو دستی زد تو سرش


خدا می دونه که خدا چقد از دستمون کفری میشه

چقد صدامون میکنه و حواسمون نیس

چقد...

می دونم که خدا خدا نیس

اما همین کلمه ی سه حرفی رو هم دوس دارم

تو چی؟ 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت20:8توسط فاطمه نوری | |

یعنی خدا زنده س؟

یعنی ...

...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت19:19توسط فاطمه نوری | |

 

حالا که وبلاگت رفته مرخصی اینجا برات تولد میگیریم

تولدت مبارک اعظم جون

گفتم اگر بامن می آیی چتر بدار       بی اعتبار است این هوای مهرماهی...


-می خوای سرمو گول بمالی؟

-نه به خدا...

دارم نوازشت می کنم!

ببین دستامو... تمیزه! ببین!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت11:15توسط فاطمه نوری | |

 

بعضی ها چقدر پر رو اند! چقدر!

من تو این دنیا چیکار میکنم خدایا !؟

اصلا براچی منو آوردی لای یه مشت...عذاب بکشم

خدایا...

کی می بریی منو کی؟


وقتی زور و حیله لباس تقوا به تن کند بزرگترین فاجعه ی تاریخ پدید می آید.

                                                                                              رادهاکریشنان

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت8:20توسط فاطمه نوری | |