|
الم یعلم بان الله یری؟
خطا نکرده ام
اگر تو را چشم بسته خواستم ایستاده ام روی ریل ها ایستاده ام روی شن هایی که پا توی کفش من کرده اند و تو را می خواهند پاهایم سوزن سوزن می شوند می روم توی نخ مسافری که ساکش بوی نارنج میدهد من از خطوط موازی بیزارم از قطارهایی که مسافرم را نمی اورند بیزارم بیزار
بیراهه رفته بودم ان شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه ی عمرم را بیراهه خواهم رفت. حسین پناهی
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونه یادگاران رگبار چند شب پیش خداحافظی با ماه رمضان بود شاید هم صدای پای پاییز .... فصلی که دوسش دارم هم اولش رو و هم آخرش .... بچه که بودم وقتی به سنگ های سر راهم نگاه می کردم آرزو می کردم ، هر چه زودتر بزرگ بشم و از سر راهم برشون دارم غافل از اینکه مشکلات منتظر بزرگ شدن آدم ها نمی مونن و زودتر از ما بزرگ و بزرگتر می شن . و حالا همون سنگ قد کشیده ، شده دیوار ، دیواری که یه وقت قدم بهش می رسید .... اما حالا به امید یه پنجره ام ، یه پنجره که هر صبح طلوع خورشید و ببینم و شب تا دیر وقت دیوانه وار مسیر ماه و دنبال کنم و .... و وقتی چشام خیس شد به خواب برم .... کور باشم بهتر است از این از این دیدارها رو به رویم قد کشیده قامت دیوارها .... ... مرگ می بوسد مرا روزی که می بیند زنی می کشد از دست زندان زمین آزارها .... به خودم می گم : فاطمه جان ! به قول استاد شفیعی کدکنی : بسرای تا که هستی که سرودن است بودن .... |
About
از میلیونها سنگ همرنگ Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 Links
زنده ازحرم امام رضا(علیه السلام) |